پارمیس، فرشته كوچولوپارمیس، فرشته كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره
تاريخ پيوندمانتاريخ پيوندمان، تا این لحظه: 16 سال و 22 روز سن داره
روز عقدكنانروز عقدكنان، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره
روز آشناييروز آشنايي، تا این لحظه: 23 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره
مامان و باباي پارميسمامان و باباي پارميس، تا این لحظه: 45 سال و 6 ماه و 17 روز سن داره

بهشت کوچک مامان و بابا

سالگرد ازدواج مامان و بابا و روز كودك

دختر خوبم پارميس خوشگلم سلام  ديروز يعني شانزدهم مهرماه سالگرد ازدواج من و مامان بود و هم اينكه روز كودك بود. دختر خوشگلم سه سال پيش در چنين روزي بود كه من و ماماني با هم لباس عروسي به تن كرده و سر سفره عروسي نشسته و جشن بزرگ عروسيمان را برگزار كرديم. اون موقع تو هنوز نبودي... امروز سه سال از اون موقع مي گذرذ و تو با آمدنت زندگي مارا پرنشاط و خوشبختي ما را كامل كرده اي و من وماماني هر لحظه تو رو بيشتر دوست داريم... نميدوني كه تا چه حدي برايمان عزيزي و ما چقدر تورو دوست داريم و براي تو ارزش قائليم.... پارميس زيبايم، اي نور ديدگان من، اي همه دنياي من، از وقتي كه پا به خونمون گذاشتي، برا خونمون خير و بركت آوردي و من خد...
17 مهر 1392

سالگرد ازدواج مامان و بابا و روز كودك

دختر خوبم پارميس خوشگلم سلام ديروز يعني شانزدهم مهرماه سالگرد ازدواج من و مامان بود و هم اينكه روز كودك بود. دختر خوشگلم سه سال پيش در چنين روزي بود كه من و ماماني با هم لباس عروسي به تن كرده و سر سفره عروسي نشسته و جشن بزرگ عروسيمان را برگزار كرديم. اون موقع تو هنوز نبودي... امروز سه سال از اون موقع مي گذرذ و تو با آمدنت زندگي مارا پرنشاط و خوشبختي ما را كامل كرده اي و من وماماني هر لحظه تو رو بيشتر دوست داريم... نميدوني كه تا چه حدي برايمان عزيزي و ما چقدر تورو دوست داريم و براي تو ارزش قائليم.... پارميس زيبايم، اي نور ديدگان من، اي همه دنياي من، از وقتي كه پا به خونمون گذاشتي، برا خونمون خير و بركت آوردي و من خدا ...
17 مهر 1392

اولين عكس آتليه

دختر خوشگلم پارميس عزيزم سلام امروز شنبه ساعت 11:03 از سيزدهمين روز از مهر ماه سال يكهزار و سيصد و نود و دو مي باشد و در كارخانه صنايع پلاستيك ابهر در محل كارم نشسته ام و براي تو دختر نازم مي نويسم. عشق بابايي ديروز عصري ما سه تايي بيرون رفته بوديم و همينطوري داشتيم مي گشتيم كه به مامان گفتم كه بريم از پارميس عكس بگيريم و بزنيم به اتاقش. ماماني هم قبول كرد و ما سه تايي رفتيم عكاسي و گفتيم كه ميخواهيم از اين دختر خوشگلمون يه عكس بگيريم و اون آقاهه هم گفت كه موردي نداره فقط بايد كمي منتظر باشين تا خانم عكاس بيان...ماهم نشستيم و منتظر اومدن شديم ولي تو اونقدر شيطوني كردي كه حدي نداشت...همش داشتي با خودت حرف ميزدي و داد ميزد...
13 مهر 1392

اولين عكس آتليه

دختر خوشگلم پارميس عزيزم سلام امروز شنبه ساعت 11:03 از سيزدهمين روز از مهر ماه سال يكهزار و سيصد و نود و دو مي باشد و در كارخانه صنايع پلاستيك ابهر در محل كارم نشسته ام و براي تو دختر نازم مي نويسم. عشق بابايي ديروز عصري ما سه تايي بيرون رفته بوديم و همينطوري داشتيم مي گشتيم كه به مامان گفتم كه بريم از پارميس عكس بگيريم و بزنيم به اتاقش. ماماني هم قبول كرد و ما سه تايي رفتيم عكاسي و گفتيم كه ميخواهيم از اين دختر خوشگلمون يه عكس بگيريم و اون آقاهه هم گفت كه موردي نداره فقط بايد كمي منتظر باشين تا خانم عكاس بيان...ماهم نشستيم و منتظر اومدن شديم ولي تو اونقدر شيطوني كردي كه حدي نداشت...همش داشتي با خودت حرف ميزدي و داد ...
13 مهر 1392

جمعه پنجم مهر ماه سال 1392

دختر گلم پارمیس عزیزم سلام خوشگل بابایی، اولین بهار و تابستان زندگیت را پشت سر گذاشتی و به سلامتی پا به اولین پاییز زندگیت گذاشتی و من امیدوارم که تو دختر نازم این فصل از زندگیت را مثل سایر فصلها به سلامتی و تندرستی پشت سر بگذازی و شاد و خندان بوده و خنده بر لبانت باشد. دختر گلم ای همه هستی من نمی دانی که تا چه اندازه دوستت دارم و چقدر خاطرت برایم عزیز است. از وقتی که تو کوچولوی نازنین پا به زندگی ما گذاشته ای لحظه به لحظه زندگیمان را عشق و محبت پر کرده است و من به داشتن تو می نازم .   ...
5 مهر 1392

جمعه پنجم مهر ماه سال 1392

دختر گلم پارمیس عزیزم سلام خوشگل بابایی، اولین بهار و تابستان زندگیت را پشت سر گذاشتی و به سلامتی پا به اولین پاییز زندگیت گذاشتی و من امیدوارم که تو دختر نازم این فصل از زندگیت را مثل سایر فصلها به سلامتی و تندرستی پشت سر بگذازی و شاد و خندان بوده و خنده بر لبانت باشد. دختر گلم ای همه هستی من نمی دانی که تا چه اندازه دوستت دارم و چقدر خاطرت برایم عزیز است. از وقتی که تو کوچولوی نازنین پا به زندگی ما گذاشته ای لحظه به لحظه زندگیمان را عشق و محبت پر کرده است و من به داشتن تو می نازم . ...
5 مهر 1392

خاطره اولین حموم با پارمیس

دختر عزیزم امروز دهم تیر ماه سال 1392 می با شد. روزی است که بعد از که از سر کار به خونه برگشتم مامانی گفت که بیا با هم دیگه دخترمونو حموم ببریم ولی من قبول نکردم ولی از آنجاییکه میدونستم تو دختر خوبی هستی و اذیت نمیکنی و خودت کمکمان میکنی بالاخره قبول کرده و تو رو حموم بردیم. اولش کمی استرس داشیم ولی وقتی که تو  زیر آب داشتی برا خودت بازی میکردی استرسمان فروکش کرد و با خیال راحت و در کمال خونسردی همه جایت را شستیم و آوردیم بیرون.... از حموم که اومدیم بیرون وقتی داشتی لباسهایت را می پوشیدی به من و مامانی لبخند میزدی و میخندی ...انگار تو هم از اینکه باما حموم کرده بودی ذوق کرده بودی... آخه من و مامانی خیلی خیلی ذوق داشتیم... آخه اینهم ...
12 مرداد 1392

خاطره اولین حموم با پارمیس

دختر عزیزم امروز دهم تیر ماه سال 1392 می با شد. روزی است که بعد از که از سر کار به خونه برگشتم مامانی گفت که بیا با هم دیگه دخترمونو حموم ببریم ولی من قبول نکردم ولی از آنجاییکه میدونستم تو دختر خوبی هستی و اذیت نمیکنی و خودت کمکمان میکنی بالاخره قبول کرده و تو رو حموم بردیم. اولش کمی استرس داشیم ولی وقتی که تو زیر آب داشتی برا خودت بازی میکردی استرسمان فروکش کرد و با خیال راحت و در کمال خونسردی همه جایت را شستیم و آوردیم بیرون.... از حموم که اومدیم بیرون وقتی داشتی لباسهایت را می پوشیدی به من و مامانی لبخند میزدی و میخندی ...انگار تو هم از اینکه باما حموم کرده بودی ذوق کرده بودی... آخه من و مامانی خیلی خیلی ذوق داشتیم... آخه اینهم توی زن...
12 مرداد 1392

اولین بار که فرنی خوردی

دختر خوشگلم، پارمیس عزیزم کوچولوی ناز من امروز نهم تیرماه 1392 برای اولین بار که بهت فرنی دادم و خوردی دنیاها مال من شد. آخه خیلی لذتبخش بود وقتی فرنی را با قاشق در دهانت میگذاشتم و تو با ولع می خوردی نمیدونی من محو تماشای تو شده بودم و از شدت خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم ...آخ که نمیدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر برایم عزیزی...   ...
12 مرداد 1392

اولین بار که فرنی خوردی

دختر خوشگلم، پارمیس عزیزم کوچولوی ناز من امروز نهم تیرماه 1392 برای اولین بار که بهت فرنی دادم و خوردی دنیاها مال من شد. آخه خیلی لذتبخش بود وقتی فرنی را با قاشق در دهانت میگذاشتم و تو با ولع می خوردی نمیدونی من محو تماشای تو شده بودم و از شدت خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم ...آخ که نمیدونی که چقدر دوستت دارم و چقدر برایم عزیزی... ...
12 مرداد 1392