خاطره روز جمعه بيستمين روز از تيرماه سال 93
سلام بر پارميس زيباي خودم سلام بر دختر زيباي من سلام بر همه اميد زندگي من سلام بر فرشته خوشگل بابا و ماماني سلام بر روشني بخش چراغ خانه مان دختر خوشگلم امروز قرار گذاشته بوديم كه عصري من و تو و ماماني،سه تايي به پارك پرديس برويم و كلي خوش بگذرونيم، ساعت 5و نيم به خونه اومدم كمي با هم بازي كرديم و بعد از پوشيدن لباسهايمان راهي پارك شديم، همينكه ميخواستيم از خانه بريم تو كيفت رو هم برداشتي و ماماني گفت كه پارميس بدون كيفش جايي نميره، كالسكتو توي راهرو گذاشته ايم همينكه ديديش گفتي كه سوار ميشم، بالاخره سوار شدي و سه تايي راه افتاديم تا به پارك رسيديم... كمي گشتيم بعد اومديم و تو سوار قطار شدي... اونقدر ذوق ميكردي كه نميتونم توصيفش...
نویسنده :
مامان و بابا
9:10




