خاطره يك روز ديگر با تو بودن
سلام من به تو كه همه دنياي مني و سلام بر تو كه سر تا پا عشقي و محبت پارميس عزيزم،نازنين دخترم عسلكم صبح كه مامان زنگ زده بود قرار گذاشته بوديم كه عصري با هم براي خريد كفش براي شما بيرون برويم. موقعي كه از سركار به خونه رسيدم تو و ماماني در خواب نازي بوديد... ساعت 4 و نيم شما از خواب بيدار شدي و در طول مدتي كه شما در خواب بودي من برايتان فرني درست كردم تا هرموقع شما از خواب نيمروزي بيدار شديد ميل بفرماييد. از خواب كه بيدار شدي كمي بي حال بود آخه انگاري مريض شدي و سرما خوردي... كمي با هم باز كرديم و در حين بازي كمي هم فرني خوردي ... بعد لباسهايمان را پوشيده و راهي مطب خانم دكتر فتحي شديم... برعكس هميشه مطب خيلي آروم بود .....
نویسنده :
مامان و بابا
8:38


