عکسهایی از پارمیس کوچولو فرشته نازنین مامان و بابا
دوماهگی پارمیس کوچولو 1392/01/28
دختر کوچولویم خوشگل بابایی امروز دوماه از زندگیت می گذرد و تو هرلحظه بزرگ و بزرگتر میشی و من با دیدن این لحظه هاخدا را شکر میگویم... امروز صبح ساعت 8:45 برای زدن واکسنهای دوماهگیت تورو با عمه راحل و مامان پروانه به شبکه بهداشت بردیم ... اول وزن و قد و دور سرت را گرفتند....وزنت 4/600 قد 57 و دور 37.5... گفتند که همه چیزت عالیه و من بازهم خدارو شکر گفتم... بعد در موقع زدن واکسنهایت کمی گریه کرده و بعد خوابیدی...بیچاره مامانی حالش بد شده بود آخه طاقت نداره گریه های تو رو ببینه...الان یه هفته است که استرس داره که چطور میخواد کوچولویم تحمل کنه...بالاخره هرچی بود تموم شد و تو در آرامش کامل هستی...دوستت دارم اینهم عکس دوماهگی پا...
نویسنده :
مامان و بابا
9:35
دوماهگی پارمیس کوچولو 1392/01/28
دختر کوچولویم خوشگل بابایی امروز دوماه از زندگیت می گذرد و تو هرلحظه بزرگ و بزرگتر میشی و من با دیدن این لحظه هاخدا را شکر میگویم... امروز صبح ساعت 8:45 برای زدن واکسنهای دوماهگیت تورو با عمه راحل و مامان پروانه به شبکه بهداشت بردیم ... اول وزن و قد و دور سرت را گرفتند....وزنت 4/600 قد 57 و دور 37.5... گفتند که همه چیزت عالیه و من بازهم خدارو شکر گفتم... بعد در موقع زدن واکسنهایت کمی گریه کرده و بعد خوابیدی...بیچاره مامانی حالش بد شده بود آخه طاقت نداره گریه های تو رو ببینه...الان یه هفته است که استرس داره که چطور میخواد کوچولویم تحمل کنه...بالاخره هرچی بود تموم شد و تو در آرامش کامل هستی...دوستت دارم اینهم عکس دوماهگی پارمیس...
نویسنده :
مامان و بابا
9:35
پارمیس در پنجاه و هشتمین روز تولدش
دخترم پارمیس خوشگلم سلام نصفه شی از ساعت 4 بیدار بودی و کمی که شیر خوردی تا ساعت 6 باهم بازی کردیم و همینطور که داشتیم بازی می کردیم خوابت برد و بابایی تو رو جات گذاشت و برای رفتن به سر کار آماده شد... عزیز دلم ساعت 4:30 اومدم خونه مامان بزرگ... وقتی دیدمت خیلی خیلی خوشحال شدم، در خواب نازی خوابیده بودی دلم نیومد که بیدارت کنم... تاساعت 5 خواب بودی تا موقعی که مامان از سرکار برگشت و تو بیدار شدی و شیر خوردی... بعد با هم کمی بازی کرده و برای رفتن به خونه حاج نه نه آماده شدیم تورو با مامان اونجا رسوندم و ساعت 7 اومدم دنبالتون...رفتیم پیش دکتر فتحی، آخه مامنت می گفت که رنگت پریده، دکتر گفت که خدارو شکر دخترتون از همه لحاظ س...
نویسنده :
مامان و بابا
23:58
پارمیس در پنجاه و هشتمین روز تولدش
دخترم پارمیس خوشگلم سلام نصفه شی از ساعت 4 بیدار بودی و کمی که شیر خوردی تا ساعت 6 باهم بازی کردیم و همینطور که داشتیم بازی می کردیم خوابت برد و بابایی تو رو جات گذاشت و برای رفتن به سر کار آماده شد... عزیز دلم ساعت 4:30 اومدم خونه مامان بزرگ... وقتی دیدمت خیلی خیلی خوشحال شدم، در خواب نازی خوابیده بودی دلم نیومد که بیدارت کنم... تاساعت 5 خواب بودی تا موقعی که مامان از سرکار برگشت و تو بیدار شدی و شیر خوردی... بعد با هم کمی بازی کرده و برای رفتن به خونه حاج نه نه آماده شدیم تورو با مامان اونجا رسوندم و ساعت 7 اومدم دنبالتون...رفتیم پیش دکتر فتحی، آخه مامنت می گفت که رنگت پریده، دکتر گفت که خدارو شکر دخترتون از همه لح...
نویسنده :
مامان و بابا
23:58
خاطره روز شنبه 24فروردین1392
دختر خوشگلم سلام پارمیس خانوم الان که دارم این مطالب را برایت می نویسم ساعت 4:20 بعداز ظهر می باشد و تو در آغوش من سرت را بر روی شونه ام گذاشته ای و برای خودت بازی میکنی...مامان ساعت 1:30 مدرسه رفت و تو از اون موقع خوابیده بودی و ساعت 4 بیدار شدی ...کمی بازی کردیم بعد که گشنت شد کمی شیر بهت دادم با کلی ولع خوردی و الان در بغل من با خیال راحت و با شکم پر نشسته ای. دختر نازم توی اتاقت از بالای تختت عروسک آویزونه و تو همیشه با اونا بازی میکنی... خلاصه اینکه دختر خوبی هستی و بابایی هم هم تورو عاشقانه دوستت دارد... ...
نویسنده :
مامان و بابا
18:15






