خاطرات بارداري
دختر خوشگلم در اين پست همه خاطرات شيرين ماهها هفته ها روزها ساعتها دقايق و ثانيه هاي دوران اومدنت تو دلم مامانو برات مي نويسم تا هميشه برايت ماندگار و جاودان بماند و خودت بداني كه چقدر مامان براي تو در طول 260 روز زندگي تو دلش زحمت كشيده و تو رو با خودش همه جا برده... ماجراي روز شنبه دهم تير ماه سال 1391 چند روزي مي شد كه همسري هي مي گفت يه جوريم حس عجيبي دارم نمي دونم چي شده منم به همسري مي گفتم كه شايد ني ني داريم مي گفت نه بابا مگه ميشه مي گفتم شايد شد خدارو چي ديدي... يك شب كه داشتم خونه مي اومدم همسري زنگ زد و گفت كه اومدني از داروخونه يك Baby check بخر و با خودت بيار... ما هم همينكارو انجام داديم و اموديم خونه...
نویسنده :
مامان و بابا
11:6







